تبليغاتX
در این قرن سیاه هیچکس عاشق نیست

در این قرن سیاه هیچکس عاشق نیست

 

 

گرمی دست هایت چیست؟

 که دستهایم آنها را می طلبد،

 در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

آیا میبینی که تو را میبیند؟

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارد؟

 دوست ندارم که بگویم دوستت دارم،

دوست دارم که بدانی دوستت دارم.

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت12:47توسط عسل | |

 

 

 

کسی معنی دل تنگی را درک می کند......

که طعم وابستگی را چشیده باشد

پس هیچوقت

به کسی وابسته نشو............

که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت12:22توسط عسل | |

 

 

زندگي شراب تلخيست كه همه محكوم به نوشيدن آن هستيم

پس مي نوشيم به ياد كساني كه دوستشان داريم ونميدانند و

كساني كه دوستمان دارند و نميدانيم

+نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت12:47توسط عسل | |

دیگران گر به تماشای جمال تو خوشند / ما شب و روز به یک وعده دیدار خوشیم

 

نون و پنیر و چایی

+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت15:1توسط عسل | |

 

 

داشتم توي خيابان عشق قدم مي زدم

گذرم افتاد به قبرستان عشق

خيلي تعجب كردم تا چشم كار مي كرد قبر بود

پيش خودم گفتم

اين قدر قلب شكسته وجود داره ...؟

همين طور كه مي رفتم متوجه يك دل شدم

مثل اينكه تازه خاك شده بود

جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده

كنار قبر نشستم و براش دعا كردم

وقتي برگها را كنار زدم

ديدم......

اون دل همون كسي بود

كه باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بمي رد

.

.

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت21:35توسط عسل | |

 

 

روزی که دلم پیش دلت بود گرو

دستان مرا سخت فشردی که نرو

روزی که دلت به دیگری مایل شد

کفشان مرا جفت نمودی که برو

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت13:15توسط عسل | |

 

دروغ

 

كاش معلم ادبيات مي گفت :

صد بار بدي دروغ را بنويسيد تا زشتيش يادتان نرود.

كاش معلم نقاشي دروغ را مي كشيد و به ما نشان مي داد.

كاش معلم زيست شناسي دروغ را تشريح مي كرد و مي گفت:

قلبش پر از خار است.

كاش معلم شيمي مي گفت:

دروغ با زمان رسوب نمي كند.

كاش معلم فيزيك شدت جريان دروغ را اندازه مي گرفت و مي گفت:

هر مقا ومتي دروغ را نابود مي كند.

كاش معلم جبر با يك معادله ي چند مجهولي بلاخره دروغ را پيدا مي كرد و به ما مي گفت:

درجه ي منفي اش چقدر بالاست.

 

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت14:12توسط عسل | |

 

 

ان كه مست امد و دستي به دل ما زد و رفت

در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايي ما را به رخ ما بكشد

تنه اي بردر اين خانه ي تنها زد و رفت

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت11:31توسط عسل | |

 

رسيدن به خدا.....

ادما  نردبان مي ذارن تا برن بالا به خدا برسن...

غافل از اينكه خدا پائين نردبان را گرفته

تا زير پاشون خالي نشه

مي بيني خدا چقدر دوستمون داره....

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت17:10توسط عسل | |

 

 

 

 

 

شايد ديگه نتونم ادامه بدم

 

اخه به چه اميدي ؟

 

تو حتي چشمام را ازم گرفتي

 

اخه وقتي رفتي تمام زيبايي هاي دنيا را با خودت بردي

 

الان چند ماه كه شبا با گريه مي خوابم

 

يه سؤال ازت بپرسم راستشو مي گي:

 

تو اگه دوسم داشتي

 

چرا تنهام گذاشتي؟

 

هان ... چرا؟؟؟؟

 

اخه با معرفت مگه قرار نبود همه جا با هم باشيم

       

مگه تو نمي گفتي هيچي نمي تونه ما را از هم جدا كنه

 

چي شد ....

 

كم اوردي ؟؟؟

 

ولي من تنهات نمي ذارم

 

خودمو به تو مي رسونم

 

كه بقيه راه را با هم بريم 

    

با شه... باشه... باشه... ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

با رفتن شب

 

نمي ره سيا هي

 

به مرگه تو الوده ام

 

عزيزم بي گنا هي .... بي گنا هي

 

خوب ديگه دارم كم كم مي رسم

 

صداي پا هامو مي شنوي..

 

مي شنوي ...

 

مي شنوي ...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت10:52توسط عسل | |

 

 

دفعه اولي كه ديدمت

 

وقتي كه زل زده بودي تو چشمام

 

يه احساس عجيبي داشتم

 

قلبم به تپش افتاده بود ، بدنم داغ شده بود

 

نمي دونم چي شده بود

 

يعني باورم نمي شد....

 

نه ...نه...

 

من عاشق شدم.... ؟ اين امكان نداره

 

تو بهم مي گفتي تنهات نذارم.... بهم گفتي دوستت دارم

 

حالم اصلاً خوب نبود

 

فقط مي تونستم گريه كنم و اشك بريزم

 

اون وقت بود كه مطمئن شدم عاشق شدم و دوسش دارم

 

ولي ديگه دير شده بود.....

 

چون مامان صدام زد

 

بيدار شو ديگه... لنگه ي ظهره

 

چقدر مي خوابي....؟

 

گريه كردي.... پس چرا چشمات خيسه.......؟

 

مامان خيلي زود اومدي

 

ما تازه با هم اشنا شده بوديم

 

به اميد شبه ديگه اي كه بازم به خوابم بياي

 

دوستت دارم....و.... منتظرتم...........

 

 

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت18:6توسط عسل | |

 

 

 

پر سيد كه چرادير كرده است؟

نكند دل ديگري او را اسير كرده است؟

خنديدم و گفتم: او فقط اسير من است.

تنها دقايقي چند تاخير كرده است.

گفتم: امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير كرده است.

خنديد به سادگيم و گفت: احساس پاك تو را زنجير كرده است.

گفتم: از عشق من چنين سخن مگوي

گفت: خوابي سالهاست دير كرده است.

در اينه به خود نگاه مي كنم ….اه عشق تو عجب مرا پير كرده است.

راست گفت اينه كه منتظر نباش.....

او براي هميشه دير كرده است

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت13:34توسط عسل | |

 

 

غم نگاه اخرت تو لحظه ي خدا حافظي Y

گريه ي بي وقفه ي من تو اون روزاي كا غذ ي Y

قول داده بوديم ما به هم كه تن نديم به روزگار Y

چه بي دوام بود قول ما جدا شديم اخر كار Y

تو حسرت نبودنت من با خيا لتم خوشم Y

با رفتنم از اين ديار ارزو ها مو مي كشم Y

كو له بارم پره حسرت Y

تو دلم يه د نيا درده Y

مثل اواره اي تنها تو خيا بوني كه سرده Y

تا خيا لت به سرم مي زنه گريه ام مي گيره Y

اروم اروم دل تنگم داره بي تو مي ميره  Y     

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت16:49توسط عسل | |

 

 

وای چقدر سخت و وحشتناکه که هیچکس دلش برات تنگ نشده 

 هیچکس نپرسیده کجایی؟

حتی اونایی که دم از رفاقت و معرفت می زدند !!!!

اداما خیلی بی وفان.............

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت21:30توسط عسل | |

شاعران كسانی نيستند كه شعر می نويسند، بلكه انانی هستند كه از روح مقدس شعر سر شارند....

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت19:7توسط عسل | |

زندگيت را با لبخند سپری كن،زيرا نمی دانی چقدر از ان باقی مانده....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت18:55توسط عسل | |

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:25توسط عسل | |

 

 

 

لبخندی بر چهره ام نشسته و سپس قطره اشكی در چشمانم حلقه زده است.

 

و در دل شب با خود می گويم كه خداوندا شكر...

 

در اين دنيای پر تنش چه انسانهای مهربان و دوست داشتنی ای زندگی می كنند و اميدوار می شوم كه فردا را می توان عاشق تر بود.

 

با عشقی زيبا پاك و ساده................

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:9توسط عسل | |

 

 

 

از عاشقي نترس!!!!

 

 

نترس

 

از اينكه عاشق شوي

 

با دل و جان

 

عشق خشنود كننده ترين

 

و زيبا ترين احساس دنياست

 

نترس از دل ازرده شدن

 

يا اينكه طرف مقابل

 

به تو عشق نورزد

 

در هر كاري

 

خطري هست

 

و هيچ كاري

 

پاداشي هم چون پاداش عشق

 

در بر نخواهد داشت

 

پس خود را به عشق بسپار

 

صادقانه و با تمام وجود

 

و شاد باش

 

كه انچه پيش مي ايد

 

شايد تنها سر چشمه ي حقيقي شادي باشد!!!!!

 

 

 

 

 

 !!! Don’t be afraid to love 

 

                               

    

Don’t be afraid

To love someone

Totally and completely

Love is the most fulfilling

And beautiful feeling in the world

Don’t be afraid that you will get hurt

Or that the other person

Won t love you

There is a risk in

Every thing you do

And the rewards

Are never so great

As what love can bring

So let your self get involved

Completely and honestly

And enjoy the possibility

That what happen

Might be the only real source of happiness   !!!

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت16:40توسط عسل | |

روانشناسي رنگها

 

 

تو چه رنگي را دوست داري؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 Åخاكستري: گوشه گيري، عدم فعاليت بي تفاوتي

 

 

Åابي: نياز به ارامش كامل و خشنودي خاطر و علاقه زياد به دوستان و نزديكان

 

 

 Åسبز: پشت كار و استقامت، قدرت اراده، غرور و بلند پروازي

 

 

Å قرمز: داشتن ارزوهاي بسيار، شور وشوق زندگي، تهور و قدرت اراده

YYYYY

 

 

 Åزرد: پيشرفت بلامانع، اميد به حل مشكلات زندگي

 

 

 Åبنفش: روحيه شاعرانه و رمانتيك، دوستار هنر و زيبايي، متكي بودن بر ديگران

 

 

 Åقهوه اي: نياز شديد به اسايش جسمي و روحي، فعال، علاقه ي بسيار زياد به خانواده

 

 

Å سياه: بي علاقگي به زندگي، نفي هر چيز، بد بيني، نا باوري و لجاجت

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت20:37توسط عسل | |

 

 

وقتی خاطرات ادم زياد ميشه ديوار اتاقش پر عكس ميشه

 

اما....

 

 

هميشه دلت واسه اونی تنگ ميشه كه نمي تونی عكسش را روی ديوار بزنيYYY

 

 

 

 

 ASAL

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت11:55توسط عسل | |

 

 

 

 

چند تا نصيحت دوستانه…….!

 

 

ديگران را ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاوار بخشش تو هستند، بلكه فقط به اين خاطر كه تو سزاوار ارامشي...Y

                              

 

هميشه براي گل خاك گلدان باش كه اگه به اسمان ها هم رسيد يادش باشه ريشه اش كجاست...Y

 

 

به زور لبخند نزن، بعضي وقت ها با يد تا بي نهايت ارامش گريست،انگاه تبسم زيبا تر از رنگين كمان بعد از باران خواهد شد...Y

 

 

هنگام بر خورد با مشكلات افسرده و رنجيده خاطر نشويد، خداوند هرگزبيش از اندازه ي توان تان شما را در مرض سختي قرار نمي دهد...Y

 

وقت خود را با ماتم گرفتن براي اشتباهات گذشته تلف نكن ،از انها درس بگير...Y

 

هيچ وقت عشق را گدايي نكن، چون معمولاً چيز با ارزشي را به گدا نمي دن...Y

 

 

در روزهاي باراني چتر الگوي فداكاري است، پس چتري باش براي انكه دوستش داري در روزهاي باراني اش...Y

 

 

بد ترين شكل دلتنگي براي كسي اين است كه، كنار اون باشي و بدوني كه هرگز به اون نخواهي رسيد...Y

 

يادت باشه دنيا گرده هر وقت احساس كردي به اخر رسيدي، راه ديگه اي نمونده شايد در نقطه ي شروع باشي...Y

 

 

و در اخر.................

 

 

هميشه اشتباه هاي كوچك اتفاق هاي بزرگ را رقم مي زند، همه اشتباه مي كنيم يكي بيشتر يكي كمتر...

اما بزرگترين اشتباه همه اينه كه يادمون مي ره مسافريم كه يه روزي بي خبر ميزاريم مي ريم، بدون خداحافظي...Y

 

 

 

 

        ASAL

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت11:49توسط عسل | |

می دونی وقتی خدا بدرقت می کرد!

بهت چی گفت:

گفت جایی که میری،مردمی داره که می شکنند نکنه غصه بخوری

من همه جا باهاتم تو تنها نیستی

تو وجودت عشق می ذارم، که عاشق بشی

قلب می ذارم، که جا بدی

محبت می ذارم، که بتونی ببخشی

اشک می ذارم، که همراهیت کنه

و مرگ...

که بدونی برمی گردی پیشم

+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت12:3توسط عسل | |

اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای

بخاطر بیاور

زیبا ترین صبحی که تا بحال تجربه کرده ای

مدیون صبرت در برابر

سیاه ترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دیدی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت17:18توسط عسل | |

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت17:11توسط عسل | |

اگه به سهراب علاقه دارید این بخوانید

 

ای سهراب بیا

گفته بودی روزی خواهم امد

و پیامی خواهم اورد

کفشهایت را  اوردم،چمدانی که پر از اواز است

 

ای سهراب بیا

این همه پنجره و قابی نیست

اسمان،عشق،هوا، ابی نیست

دو سه روزیست که بی رنگ شدند

این همه خاطره ها روی زمین سنگ شدند

 

گفته بودی سهراب ،اب را گل نکنیم

کفترک ابی خورد

سیره پرها را شست

کوزه ها پر کردند

هر که امد لب رود

وای سهراب ببین اب را گل کردند

اب تیره شاید برود پای سپیداری

نان خشکیده ی درویش همچنان خشکیده است

از سر تیرگی اب دلش نالییده است

 

وای سهراب بیا خانه ام نزدیک است

حیف در کلبه تنهای  من اسمان تاریک است

 

گفته بودی سهراب

خانه ی دوست کجاست؟

خانه ی دوست همانجاست ولی زرد شدست

و در ان عشق به کم رنگی یک درد شدست

کودکی نیست بر لانه نور

جوجه ها زاغ شدند

 

گفته بودی سهراب

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

وای سهراب ببین:

قفسم را پر کرکس کردم ،ولی افسوس

نفست می گیرد و به اندازه ی یک ابر دلت می گیرد

 

ای سهراب گفته بودی

ای سبد هاتان پر خواب سیب اوردم

سیب سرخ خورشید

وای سهراب ببین!

سیب ها را خوردند

تا به خود جنبیدیم زندگی را بردند

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت12:34توسط عسل | |

هر روز به یاد تو افتاب را نگاه می کنم

و تو را در افق های دور می بینم

که ایستاده ای و عشق را اواز می دهی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت12:17توسط عسل | |

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی نشاندم

و پارو زنان به سوی تو فرستادم

وقتی به ساحل نگاه تو رسید

چشمانت را بستی و قایقم غرق شد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت12:9توسط عسل | |

سعی کن تنها کسی را که تو تنهایی هات راه می دی خدا باشد

و سعی کن  تنهایی هات انقدر بزرگ باشد که خدا در ان جای بگیرد

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت0:21توسط عسل | |

عشق امانت با ارزشی است که هر کسی تو قلبش می ذاره

برای همین که وقتی بخواد اون پس بگیره قلب اون طرف میشکنه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت0:15توسط عسل | |